بی کران شوره زاریست این روزگاری گلستان آشنایی - تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 5:30
با رگ های مالامال از زهرِ سخن، با تنی بی رمق، با ثانیه های قاصدِکوتاهیِ ناگزیرِ گردهمایی فکر و خیال و خواب و زنگ دوباره ی آغاز، با جانی رنجور از تکرار و ذهنی خسته از فرار و قلبی مملو از یادگار، بی حساب مینویسم. مینویسم از تنهایی. بی امید نجات، غرق در شنزارهای بهانه، پریشان، کلمات را پرواز میدهم شاید...
کسی نیست - تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 5:30
بعد از گذشت 2 سال دوباره سری به وبلاگ میزنم. ساده ترین قالب موجود بلاگفا آمده و قالب قبلی رفته. (اصلا یادم نیست قالب قبلی چه بود) سریع یک قالب از قالب های پیشفرض انتخاب میکنم. قالب قلم. قلمی که روزی بر کاغذ می آمد. (هنوز هم می آید اما پراکنده) خستگی مجال قلم به دست گرفتن را بعد از کار روزمره نمیدهد ...
اگر آنروز خودکشی نکرده باشی امروز مطمئن باش رگ ات را میزدی - تاریخ: 1405/5/10 ساعت: 5:30
خاطره ای از سایه که میگفت در امجدیه مسابقه ای بود، شاپور غلامرضا آمد کسی تحویلش نگرفت، یه عده بادمجان دور قاپ چین شلوغ کردند و او دستی تکان داد. چند لحظه بعد سالن ترکید هیچکس مسابقه را نمیدید به یکی از ورودی های تماشاگران خیره شده بودندو تختی مثل بچه ای سر به زیر انداخته وارد سالن شد. قیامت بود قیام...
کسی نیست؟ - تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 23:42
{تصاویر بعضی از مطالب ام به مرور زمان پاک شده است یا آن لینک ارجاع اکسپایر شده یا هر چیز. به همین خاطر از این به بعد تصاویر را با کلمات تصویر میکنم یا مثل تابلوی نقاشی یا توصیف منظره یا مثل فیلم خلاصه
اگر آنروز خودکشی نکرده باشی، امروز مطمئن باش رگ ات را میزدی! - تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 23:42
یاد کاریکاتور توفیق افتادم. تختی دو بال بر شانه اش بود و با لباس کشتی بالای سر مردم لبخند به لب میرفت و در ابر بالای سرش (فکر میکنم) میگفت "واسه من نمیخواد گریه کنید برای خودتون گریه کنید" و مردم به آ
شکنجه ی شب هجران به زیر پنجه ی درد! - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 3:00
آنقدر چون بیماری که درد امانش بریده مسکن طلب کردم تا بی هوش روی تخت افتادم و از بخت بد طبیب به بالین آمد و من دردی حس نمیکردم تا حبیبم درمانش کند.اگر ذره ای دلاوری در وجودم بود خود را به سهراب تشبیه میکردم نه برای آنکه نوشدارو دیر به بالین آمد،چه،فکر میکنم دردش از جگر دریده به دست عزیز نبود و امانش ...
بر بادیه جان سپرده،یادآر! - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 3:00
آن روز پاییزی.از درس تاریخِ نه چندان دور باز میگشتم.موزه ی عبرتِ جلادان!یادگاری تا بدانند با دستان خون آلود هر قدر صورت خویش بپوشانند،زمان آنان را میشناسد و عذاب،گریبانشان رها نمیکند.آنکس که همه عمر بازجوی دیگران بوده روزی (نه چندان دیر) بر صندلی متهم می نشیند تا تمام تجربیاتِ پر پر کردن لاله ها را ...
از آمدنم نبود گردون را سود - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 3:00
سالنی دو طبقه یا بهتر بگویم،دو سالن کنار هم.یکی بزرگتر از دیگری.سالن بزرگ از بالا یک پنجره دارد.صندلی ها با شیب تند چون سالن های پردیس سینمایی صف آرایی کرده اند و پایین دست چپ دری ست به سالن کوچک تر که به سالن آمفی تئاتر صد نفره ی دانشگاه می ماند!دو سالن، دیوار به دیوار هم چون پدر و پسری دست در دست ...
بی کران شوره زاریست این روزگاری گلستان آشنایی! - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 3:00
با رگ های مالامال از زهرِ سخن،با تنی بی رمق،با ثانیه های قاصدِکوتاهیِ ناگزیرِ گردهمایی فکر و خیال و خواب و زنگ دوباره ی آغاز،باجانی رنجور از تکرار و ذهنی خسته از فرار و قلبی مملو از یادگار،بی حساب مینویسم.مینویسم از تنهایی.بی امید نجات،غرق در شنزارهای بهانه،پریشان،کلمات را پرواز میدهم شاید رازداری ن...
چها خواهد شد؟ آن هم هیچ! - تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 17:10
سرنوشت محتوم و محکوم به فنایی در پیش است.زنجیروار وقایع رقم میخورند و امثال من راهی به رهایی نداریم.سنگ آسیاب زمان در چرخش است و ما هر چه در آن میانه تقلا کنیم درد بیشتر،توان کمتر و شکست تلخ تر میشود.طبیعت بی رحم است و انسان -این خلیفه- غایتِ بی رحمی است.قانون بقای اصلح بی چون و چرا امپراطوری خویش م...
نو بهاران را چه شد؟ - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 14:47
سالی که گذشت انقدر زیبا بود که هیچ چیزش را به یاد ندارم/میخوام یاد نداشته باشماما اتفاقی غریب از سال پیش در ذهن دارم. آنهم اتفاقی بود که بعد از آپدیت شدن سرور های بلاگفا برای وبلاگ افتاد....قصه از این قرار است که در وبلاگی که خودم هم بازدید کننده اش نیستم چه رسد به دیگران،و نمیدانم در روز کدامین چشم...
ز آواش بانگ موافق شنید! - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 14:47
درباره ی آهنگساز ایتالیایی این اثر،انیو موریکونه به نظرم نیازی به توضیح و بیوگرافی نوشتن نیست چرا که هم از حوصله ی من خارج ه هم به اندازه ی کافی نتیجه ی جستجوی گوگل، بیوگرافیِ کپی شده یِ ویکی پدیایی از این فرد بزرگ که الحق لقب((موزارت سینما)) برازنده اش هست را داراست. پس صرفا یک سری از آثار خاطره ان...
خرابه خانه ام ویرانه تر شی! - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 14:47
نوشتن درباره ی برخی از افراد حتی در خلوت به خاطر عظمت ایشان کار سختی است چه رسد به نوشتن در فضای مجازی! چند روز پیش بعد از دیدن تیزر نمایش طرب نامه ی اقای بیضایی بحثی در گروهی پیش آمد که ایده ی نوشتن متنی (بر اساس همان بحث) را در سرم انداخت اما پس از شروع متن در اواسط کار(مثل موارد خیلی مشابه در زند...
شهریارا چو به باغ آمد زاغ---بلبلان لب ز سخن می بندند - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 14:47
این دنیا بی رحم نیست،انسان بی رحم است.او بی رحم است که روح خود را پشت میله هایی از جنس تنهایی به بند می کشد.او بی رحم است که بر پای آزادی زنجیری از جنس پول،به بهانه ی زیستن میزند.او بی رحم است که فریادش را در گلو خفه کرده تا این بغض آبستن شده روزگاری انتقام زاید.اوست که لبانش را مقابل هجومِ وحشیانهِ...
ای در میان جان و جان از تو بی خبر - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 14:47
باید قدری تامل کنم.ذره ای آرامش.لختی رجعت به درون.رودرروی تنهایی در دادگاه قاضی اش وجدان،حاضر شوم.شجاعت میخواهد در دادگاهی که همه چیز بر علیه توست-دادستان و قاضی و وکیل همه یک نفرند-مقابل خود از خود دفاع کرد.شجاعت میخواهد در آیینه خلوت،تنگ نظری خود را دید و والاتر شجاعتی لازم است برای نگریختن از آیی...
در غبار حسرت و هیهات! - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 14:47
بی حوصلگی مجال قلم به دست گرفتن نمیدهد. کلمات فرار کرده اند؟رخوت به جانم چنگ زده؟چرا توان نوشتن نیست؟پریشان گویی آنقدر زیاد است که نه فعل معلوم است نه فاعل و نه مفهوم! چون عابری به سوی نامعلوم،قلم روی کاغذ،بی هدف،با سرگیجه، چون مستی افتان و خیزان از باده ی درد یا ناهمواریِ راه تلو تلو میخورد و سپیدی...

برچسب‌های مرتبط

ای در میان جان و جان از تو بی خبر | اي در ميان جان و جان از تو بي خبر | ای در میان جانی و جان از تو بی خبر | ای در میان جهانی و جان از تو بی خبر | اي در ميان جاني و جان از تو بي خبر | ای در میان جانم جان از تو بی خبر | ای در میان جانمو جان از تو بی خبر |